Persian Yahoo Templates for your blog Persian Weblogs List persian blog Persian Yahoo
بلور احساس

جوانان بنی هاشم بیایید

جوانان بنی هاشم بیایید

علی را بر در خیمه رسانید

تا به کی اسم خدا ته برگ قانونهای ماست؟

یک حسین گریان وعالم کاسه گردان خداست

ای بشر این ظلمت خاموش خود رابشکنید

کم زنام عاشقان ناموس شب را بشکنید

مدتی آسایش از این کوچه بنهان گشته است

چون به تکبیر وشعارمرگ مهمان گشته است

روزگاری مام وبابا با انقلابی جان بداد

وه که میبینم کودکی جان رابه ابلیسی بداد

ای فلک شیدای گردون تا کجاها خفته است

این نفسها،حنجره ها از تبش افتاده است

تا به کی این حق و باطل شاخ برهم میکشند

باطلست یا حق خدایا آنچه با سوت وهواها میکشند

بنجره های اذان در صبحگاهان بسته است

ازچه رو نامردمان بانگ هیاهو می کشند

کاش یک ذره نمازو غسل وعفت بایه بود

آه وافسوسم،ولنگاری به یا هو میکشند

ای ولی،آقای صاحب تاکی این سودای سرد

تا به کی تیرهدف بردامن نامرد فرد

کو عدالت بیشگی،آقا شما رامرشدی

زین خراب آباد یک تن هم زدنیا رسته ای

حق وباطل،جهل وعلم آخرچه رنگی کرده ست 

درلباس آهوان دشمن چه ننگی کرده ست

مشت مشت حقایق در کف نو دولتان

وای از آن روزی که افتدبرده زین بی غیرتان

خالیم اما دلم فریاد یازهرا (س)زده ست

ازنگاه دون بدبخت بشر زاده ست حرف

من سبر می سازم اسم یار ومولایم علی

تا بکوبم رسم این دشمن فریبی غنی

 

لینک مطلب

رها کنید

مارا رها کنید در این رنج بی حساب

ماییم و ناله های جگرسوز  روزگار

                              تا کی به دل نصیحت دوستان باوفا

                              با سر  روم   از  این دیار  بی منتها

رنج است و دلهره و آشوب اندرون

قایق کجاست بهر  دل  بی سکون

                              ما در درون حکایت غمها شکانده ایم

                              ما اشک را به تحفه قلبها آزموده ایم

هرکس برای فتنه وزخمی چکیده است

وایم به مرهمی که به دلها نشانده است

                               ما را رها کنید د این رنج بی حساب

                               زین ماجرای کهنه ناموس بی نشان

                               

لینک مطلب

 

 من به تقدیرخدا تسلیمم             

           غصه ها بر دل بی تقصیرم

                      ناله ها برنفس ترحیمم

                             برشده دفتر ازاین تردیدم

                                      آینه جان مرا تفسیر کن

                                               قلم عفو براین تقریر کن

لینک مطلب

جیک جیکو

هوالمحبوب

 

لب پنجره نشستم ، نگاه کردم داخل اتاق ، دختر کوچولویی که همیشه برام دونه می ریخت ، یک پر بزرگ روی شونش انداخته بود و یک حرکاتی از خودش در می آورد ، می ایستاد ، نوک می زد به زمین ، یک کارای عجیبی که تا حالا ازش ندیده بودم ، مدتها ادامه داد .

کاش لااقل صداشو می شنیدم ، صورتم را چسبانده بودم به شیشه و تماشاش می کردم ، خیلی گرسنه بود ، دستای ظریف و مهربونش را بالا آورد و لباش تکان خورد ، بازم انگار منو یادش رفت و خبری نشد .

از اتاق بیرون رفت ، منم که دیگر از انتظار خسته شده بودم و حالا کنجکاو بودم که بدونم معنی این کارها بچه آدم چیه ، بال زدم و از روی میله ایوان پریدم پایین پیش خانم بلبلی که روی شاخه بید مجنون حیاط خونه همسایه نشسته بود ، جیک جیک کنان سلام کردم و اونم جواب داد .

بعد از سلام و احوال پرسی ازش پرسیدم : تو می دانی چرا آدمها نوک به زمین می زنند  اونها هم مثل ما از روی زمین می خورند ؟ یادم امد آدمها دست دارند به جای بال ما ، از سوال خودم خجالت کشیدم و لپم سرخ شد . اومدم برم که خانم بلبل لبخندی زد و گفت : من نمی دونم ، اگر می خوای بدونی برو پیش عمو هدهد او به دانایی معروفه .گفتم کجاست ؟ به طرف درخت چناری در دوردست اشاره کرد ، پریدم و رفتم و در راه داد زدم ممنون خانم بلبلی .

هر چی نیگا کردم اثری از هدهد نبود ، یک زنبور ویز ویز کنان بهم نزدیک شد ، چه بوی خوبی می داد گفتم از کجا می یای و چی تو دهنته که اینقدر خوشبو است ؟ گفت ما زنبورا ، تمام زندگیمون به سر زدن به گلها و برداشتن شهد اونها برای ساختن عسلمون می گذرد ، تو این خونه ها رو آنقدر پر از عسل می کنیم که همیشه آذوقه داشته باشیم ، در کندوی عسلی ما یک زنبور خیلی بزرگ به نام ملکه مادر هست که تخم ریزی میکنه و یک عالمه بچه زنبور از آن تخمها به دنیا می آیند . ما وظیفه داریم از آنها نگهداری کنیم . هر گروه از ما یک وظیفه ای داریم

گفتم ، بچه های شما هم کار شما رو می کنند ؟ گفت : آره بدون اینکه کسی به کسی یاد بده ، همه ما می دونیم که باید اینطور کار کنیم .

یاد خودم افتادم ، اولین باری که می خواستم از لونه ای که پدر و ماتدرم ساخته بودند بیرون بیام افتادم پایین روی زمین و کلی دردم گرفت . مادرم  رفته بود غذا برای من و خواهر برادرم بیاره ، وقتی برگشت و من رو دید چقدر خدا رو شکر کرد که شکار حیوانات دیگه نشده  بودم ، بهم گفت کم باید صبر کنم تا بالهام رشد کنه تا بتونم پرواز کنم ، وقتی بزرگتر شدم یادم  داد که چطوری بالهام رو باز کنم و پرواز کنم ، اولش برام سخت بود و گاهی تا نزدیکیهای زمین سقوط می کردم اما از ترس اینکه شکار حیوانهایی مثل گربه و مارو پرنده های بزرگ نشم با تمام توانم بال می زدم و دوباره به بالا می رفتم ، یعنی پدر و مادر م همه از پدر و مادرشون یاد گرفته بودن ، پس اولین پرنده از کی یاد گرفته بود ؟ هر چی فکر کردم ذهنم به جایی راهنمایم نکرد ، دوباره راه افتادم . دیگه زنبورک هم از من دور شده بود و از این درخت به اون درخت می پریدم که صدای سرفه ای منو متوجه خودش کرد . رو برگردوندم ، دیدم بله آقا هدهد رو شاخه چنار پشت سرم نشسته و داره به یک یاکریم نصیحت می کنه که چطوری از خودش مواظبت کنه و با دوستانش به مهربانی رفتار کنه .

جلوتر رفتم ، فهمیدم یاکریم با چند تا از دوستانش به امید غذا رفته بودند روی بالکون یک خونه از قرار معلوم یکدسته کبو تر های چاهی و کلاغ قبلا همه خوراکیها رو خورده بودند فقط یک تکه نان هنوز باقی مانده بود که این یاکریم ها سرش دعواشون میشه و به همدیگر نوک می زنند ، آخر سر هم که دیگه خسته شده بودن می بینند که مورچه ها زرنگی کردند و همون تکه نان را هم بردند و دیگه اثری ازش نیست .بعد باهم فهر می کنن وهر کسی راه خودشو میره ، هد هد گفت : خدا برای همه آفریده هاش روزی غذا تهیه کرده و نباید بیخودی سر این چیزا دوستای خوب رو از دست داد .

نمی خواستم فضولی کنم اما گوشم شنید ، پریدم روی شاخه و به هر دو سلام کردم ، عمو هدهد جوابم را با مهربانی داد و اسمم راپرسید و سوال کرد که از کجا آمدم ؟

یا کریم از هدهد تشکر کرد و رفت .

از سرگردونی هام گفتم و گفتم که یک دختر کوچولو چطور منو به فکر واداشته و چقدر اینور و انور پریدم تا به عمو هدهد رسیدم .

خندید و با لش را آروم به پشتم زد و گفت : آفرین به اینهمه کنجکاوی و پشتکار تو.

گفت : آره عزیزم پرسیدن عیب نیست اما ندونستنش عیبه . گفت : فقط می دونم که همه آفریده های خدا جون از اون به طریقی تشکر می کنند .

ما پرنده ها صبحهای سحر یا دم غروب ها هم صدا می شیم و اواز می خونیم و همه رو از نیایش مان آگاه می کنیم . حیوانهای دیگه بعضی زوزه می کشن ، بعضی جیغ و برخی پارس می کنند و هر حیوانی یک طوری عبادت می کنه . از همه قشنگتر مرغهای حق هستند که با حق حق هاشون در نیمه های شب ، تاریکی رو روشن می کنن و فقط شب زنده دارها لذتشو می چشند .

صدای مرغ حق را شنیده بودم چقدر هم دوست داشتم ، مادرم همیشه از یک خدایی حرف می زد که مارو به این دنیا دعوت کرده و همه کارهامون بدست اوست ، اما من هیچوقت معنی حرفهای مادرم رو نمی فهمیدم و دوست داشتم یاد بگیرم همه چیز رو و شاید حالا هدهد معلم کلاس خدا شناسی من بود .عمو هد هد ادامه داد : آدمها هم حرکاتی که دیدی ازشون اسمش عبادت ، نمی دونم دقیقا چی میگن و چگونست اما شنیدم خدا خوباشون را از همه موجودات بیشتر دوست داره و اصلا آدم بهترین چیزی که خدا خلق کرده و تازه اسمش را جانشین خودش در روی زمین گذاشته .

من مه میگم خدا ما پرنده ها رو بیشتر دوست داره آخه ما برای کسی آزاری نداریم و همیشه از از دست این آدمها در گریزیم .

موجودات عجیبی هستند ، بیشتر حیوانات از آدم می ترسند ، اما شنیدم بعضی آدمه آنقدر با حیوانات مهربانند که اونها رو در خونه هاشون نگه می دارند و شاید از بچه هاشون براشون عزیز تر باشند .

شیر ها رو هم تربیت می کنند و حتی خرس هم دست آموز اونها مشه گاهی ./

همه چیز در مورد آدمها سوال برانگیز، بعضی وقتها از خودم می پرسم هدف خداوند از خلقت این هیولای زیبا رو چی رو چی بوده ، اگه رفتی و به جواب سوالاتت رسیدی
 

برگرد و به منم بگو این آدم واقعا چه موجودیه ؟

آنقدر محو حرفهاش بودم که نفهمیدم کی سکوت کرد ، تکونم داد و گفت کجایی ؟

یک سکندری خوردم و خودم رو جمع و جور کردم که نیفتم پایین و گفتم خوب از کی باید بپرسم ؟

مطمن بودم شما جوابم رو میدین ، گفت : می گن عقاب که خونش از همه بالاتره وهم چشمش تیز تره هم باهوشتر از پرنده های دیگه ، میگه هر کی به آسمون نزدیک تره لابد بیشتر خبر داره ، تمام تنم لرزید ، اگر برم پیش عقاب که یک لقمه چربم می کنه و درسته قورتم می ده ، نه من این جراتها نداشتم ، گفتم حالا کس دیگری نمی شناسی ؟ من منی کرد و با تردید گفت چرا اما باید اول قول بدی که خودت رو قوی کنی بعد بری پیش ان ، گفتم ان کیه ؟ از عقاب خطرناک تر هم مگه هست ؟ انگار ذهنم را خونده باشه گفت : نه نه نترس ، او مهربون ترین پرنده عالم ، پدرم برام تعریف کرده که یک روز یک عالمه پرنده برای رسیده به جواب سوالاتشون پرواز می کنند به نقطه نا معلومی که رئیس پرنده ها بهشون گفته بوده ؛ بین راه خیلی سختی می کشن ، خسته می شن ، غذاگیرشون می یاد ، بعضی هاشون می میرند و بعضی هاشون برمیگردند و فقط سی مرغ که صبور تر و دانا تر بودند و از اول راه توشه زیاد برداشته بودند در راه اذیت نشوند و گرسنه نمونند باقی می مانند و به آخر راه می رسند  .

این مرغها همیشه در درونشون ندایی رو دنبال می کردند و می دونستند اگر ایمان کافی به انتهای راه داشته باشند هرگز در چاه مرگ گرفتار نمی شوند و در ضمن با شادی به مقصد می رسند .

روزها پشت هم می گذشت و هزاران اتفاق در این راه طولانی می افتاد ، اونهایی که به روز بعد می رسیدند و جا نمی زدند ، کلی تجربه و دانش از روزهای قبل به همراه داشتن و به آینده امید وارو دلخوش بودند  ، اما انهایی که برمی گشتند ، گرچه شکست خورده بودند اما به دروغ بهانه های می اوردند که دل همه برای انها بسوزه و پرنده های دیگر رو که ادامه داده بودند ملامت کنند .

 بعضی از پرنده ها توی راه گم می شدند یا جا می موندند چون همیشه در حال شیطنت و بازی گوشی بودند . بعضی همش غر می زدند و هر چی بنظرشون درست نبود نفی می کردند و انگار در برابر همه واقعیات کوروکر بودند . به پرنده های دیگر می خندیدند و از اینکه انها مقاومتر بودند ناراحت می شدند و بی دلیل مسخره می کردند و برای تنبلی های خودشون دلایل بی منطق می آوردند .

آخه این ها فقط برای اینکه مردم بهشون به به بگن همراه گروه شده بودند ، دنبال فخر فروشی به کسانی که نتونسته بودند بیایند یا نخواسته بودند و به هر حال تکلیفشون روشن بود و دروغ به کسی نگفته بودند . این پرنده های دروغگو بالاخره وسط راه برگشتند و رسوای خاص و عام شدند .

آره خلاصه جیک جیکوی عزیزم ، همه مثل هم نبودند ، آخه می گن ، همونقدر که تشنه بدنبال آب می گرده که سیراب بشه ، آب هم بدنبال کسی می گرده که ازش بنوشه .

اینها نمی دونستند که خودشون نیستند که به جلو می روند و همون نیروی درونی و یک نیروی عجیب از بیرون که اسمش حقیقت گم شده انها بود ، انها رو به جلو می کشه .

اما پرنده های آخری که هرگز نا امید نمی شدند ، براشون گذشته و داشته هاشون دیگه مهم نبود ، می خواستن برای دردها و سوالهاشون زودتر دوایی پیدا کنند و مطمئن بودند که اخر این راه بهش می رسند . در میانه های راه دیگه احساس گرسنگی هم نمی کردند ، می خواستند بی وقفه پرواز کنند ، گرما و سرما هم تاثیر ی به حال این پرنده های آخری نداشت .

ترس در انها وجود نداشت جلوی همه اتفاقات و گردبادها مقاومت می کردند و دائم از خودشون می پرسیدند تو کیسیتی ای خلق کننده زمین و آسمانها و ... ؟

و جستجو گر به جلو می شتافتند و تکرار می کردند چیزی هست ، کسی هست ، ابتدای عالم را وجودیست که مسلط به همه چیز است . دیده ای که نابینای چشمان ما در نمی یابد . تپشی بی وقفه را احساس می کردند و ترس از نداشتن غالب می شد اما دریچه امید دوباره و دوباره باز می شد و تردید را از میان می برد و بطرف جلو روانه شان می کرد .

خسته نبودند ، بال شکستگان و رفته ها رفته بودند و رئیس مرغها که هدهد نام داشت آنها را نوید به نزدیک شدن به مقصد می داد .

توانی افزون آنها را به جلو می راند ، فکری در کار نبود ، فقط پرواز و پرواز

هر لحظه بی تاب تر می شدند و شوق وصال در آنها شعله می گرفت ،منتظر و امیدوار و حیران از اینهمه کشش بی سابقه و حسرت از اینکه تا به حال این شیرینی را نچشیده بودند و خوب می دانستند اینهمه لذت دائمی نیست و در ضمن توان تعریف این زیبایی ها را هم نداشتند . دیگه نه چیزی می شنیدند نه حرفی می زدند ، همه با هم یکی شده بودند ، سی مرغ باقی ماند ، بال در بال هم  چون پرنده ای بزرگ و قوی راه می پیمودند و بی نظمی در آنها نبود .

رفتند و رفتند تا رئیس مرغها دستور ایست داد و مژده دا د که بال بگشایید و شادمانی کنید که رسیدیم .

گفت اگر این راه را نمی آمدید و شوق این باهم بودن را درک نمی کردید ، الان اینقدر شاد نبودید  بعد کمی دورتر رفت و چرخی زد گویی با کسی گفتگو می کرد .

ان برگشه و همه را صدا زد که یکجا جمع شوید ، مرغها ی خسته که خستگی را فراموش کرده بودند ، سر تا پا گوش شدند . رئیس مرغها گفت : نگاه کنید این همان کسی است که بدنبال ان تا به اینجا آمدید و مرغها در مقابل خودشون مرغ بزرگی را دیدند که بالهاشو باز کرده بود و به انها نگاه می کرد با هزاران چشم .

خواستند به آن نزدیک بشند اما انگار نیرو هلشون می داد عقب ، قدرت نزدیکی نداشتند ، چرا ؟  تا یک قدم نزدیک می شدند دیگر اثری از مرغ بزرگ نبود ، می رفت .

یکدفعه یکی از میان جمع گفت : اینکه تصویر خود ماست .

و گفت که در گذشته یک تکه شیشه در خیابان دیده بوده که وقتی بهش نگاه می کرده عکس خودش رودر آن می دیده  واز کسی شنیده بوده که اسمش آینه است و آدمها از ان استفاده می کنند .

عمو هدهد مکثی کرد و به جیک جیکو گفت : سرت رو درد آوردم ، اما گوش بده دیگر آخرای داستان

ان پرنده رو به رئیس مرغها کرد و گفت : تو ما را گول زدی ، اینهمه راه مارو کشوندی که خودمونو نشان خودمون بدی ، زود بگو چرا اینکارو کردی ؟؟ و گرنه تورو مجازات می کنیم .

مرغ رئیس با گشاده رویی گفت : نه نه اشتباه نکنید ، این پرنده اسمش سیمرغ است پرنده ای که تصویر همه شما در اون جا داره ، شما تک تک اگر بودید وجلو می رقتید به آن نمی رسیدید ، این راه فقط دسته جمعی به مقصد می رسید .

حالا خوب چشمهاتون را باز منید تا هم سیمرغ را ببینید و هم خودتون را  شما جزئی از این سیمرغ زیبا هستید . این جواب همه سوالات شماست اگر تدبیر درست داشته باشید . این حقیقت آفرینش حقیقتی که دنبالش بودید ، به شرطی که وقتی متوجه شدید جدای از سیمرغ حقیقت نیستید دیگر سعی نکنید خودتون رو ببینید و فقط دل به او ببندید و به حرف ان گوش بدهید . این نتیجه همه سختیها ی راه و صبر و تحمل زخمها و دردها و امیدهای شماست .

از همه مهمتر اینکه نیروی درون شما  به شما یاد داد که اگر آن نیرو یی عظیم جلو برنده نباشه شما از خودتون توان و اراده زیادی ندارید و اگر این کشش قطع بشه مثل خیلی های دیگه که مردند یا برگشتند ، کارشما هم تمام میشه و دوباره باید از اول شروع کنید .

شما با همه این گرسنگی ها و تشنگی ها و سختی ها راضی بودید و حتی برای دوستانی که برگشتند و لذت شمارو حس نکردند تاسف خوردسد .

آره جیک جیکو جون تو باید بری سراغ ان سشیمرغ حقیقی تال جواب تمام سوالاتت رو بگیری ، زبونم بند اومده بود و دیگه فقط می خواستم برم ، می دونستم هدهد هم خسته شده گفتم : ببخشید مزاحمتون شدم و ممنون از راهنمایی شما .

عمو هدهد مهربانانه خندید و نفسی تازه کرد و گفت : نه من از گفتن این قصه های شیرین هیچوقت خسته نمی شوم تو هم خسته نشو و برو تا به مقصد برسی ، فقط یادت نره که کوله بارت رو پر کنی و دست خالی نری که دست خالی تر بر می گردی ، پریدم و از عمو هدهد خدا حافظی کردم .

حالا گیج تر شده بودم ، هزار تا سوال به سوالاتم اضافه شده بود ، سیمرغ را از کجا باید پیدا کنم ؟ در پریشانیهای خودم روز رو به شب و شب رو به روز می رسوندم و همچنان سردرگم بودم .

دیگه نه از عمو هدهد خبری بود نه من انقدر جوان بودم که بازم منتظر بمونم ، بال زدم و رفتم به آسمون ، بالا و بالاتر و باز هم بالا تر .

بالاخره به باغ زیبایی رسیدم پر از میوه و سبزیهای باطراوت و گلهای زیبا و صدای بلبلان و قمری های عاشق که بی تابانه می خواندند و کبوترهای آوزخوان و هر چه زیبایی بی وصف که تا آنروز ندیده بودم ، آبهای زلال زیر درختها روان بود ، آبی نوشیدم و به سمت قمری ها پریدم به آنها سلام دادم و از آنها عذر خواهی کردم که آواز قشنگشون را قطع کردم .

از من فاصله گرفتند و یکی شون سوال کرد تو دیگه کی هستی قبلا اینجا نبودی ؟

گفتم مهم نیست من کیم فقط یک سوال دارم که باید از سیمرغ بپرسم تو می دونی کجا می تونم پیداش کنم یک نگاه تحقیر آمیز به من کرد و با چشمی غره گفت : تو دنبال چی می گردی ؟

گفتم : رفتار یه دختر کوچولو که همیشه برام دونه و اب می گذاشته من را تا به اینجا کشونده ، حالا می خوام بدونم معنی این رفتار چیه که آدمها به خاطر آن از همه ما بالاترند ؟

سیمرغ رو می شناسی ؟ چرا باید به سیمرغ رسید . چرا وقتی به او رسیدند خودشون رو باید گم می کردند و می فهمیدند که فقط  وفقط سیمرغ ارزش دیدن داره ؟

قمری که انگار دلش برای من سوخته بود ، نوازشم کرد و به موهای سفید بالم دستی کشید و گفت : اینجا اسمش بهشته ببین آن آدم رو که روی ان تخت مجلل نشسته برو از ان بپرس چطوری به اینجا راهش دادند ؟

نترس ، آدمها اینجا به ما آزاری نمی رسونند خیلی هم به ما لطف می کنند اینجا همه با هم مهربونند منو ببخش که اول فکر کردم غریبه ای .

با چشمهام که دیگه فرسوده شده بود به قمری نگاهی از سر قدر دانی انداختم و رفتم روی لبه تخت ایستادم . جوان زیبایی به پشتی تکیه داده بود وبا اشتها انگورها رو دونه دونه در دهانش می گذاشت و با لذتی عمیق قورت می داد . متوجه حضور من شد و انگشت سبابه اش را رو به جلو آورد که بشینم روش ترسیدم و کمی عقب رفتم یکدفعه یاد حرف قمری افتادم که گفت آدمها اینجاخطری ندارند . پریدم روی شونه ادم و گفت گنجشک پیر چی می خواهی ، گرسنه ای ، تشنه ای ، جای خواب نداری ،‌زخمی شدی ؟ چه کمکی می تونم بهت بکنم ؟ شایدم تنهایی و امدی اینجا پیش من درد دل کنی ؟ حرفش را نیمه تمام گذاشت و گفت اینجا هیچکس تنها نیست ، هیچوقت و هیچ جایی تنها نیستیم آخه خدا همیشه مراقب و در کنار ماست ، خدا در درون ماست خدا همه رو دوست داره به کسی ظلم نمی کنه اینجا هم که جایگاه خوشی هاست .

تعجبم بیشتر شد حرفهاشو می شنیدم و میفهمیدم ، انگار زبان منو بلد بود با شک پرسیدم تو هم حرفهام رو می فهمی ؟ آدم گفت : بله اینجا همه به یک زبان حرف می زنند دیواری بین ما نیست دلها و زبانها و فکرها یکی هستند و همه می تونند حرف دیگری را بفهمند ، خوب بگو چی شده :  تمام قصه رو مو به مو براش تعریف کردم و حتی داستان عمو هد هد  رو که سالها پیش برام تعریف کرده ود براش گفتم و گفتم که قمری مژده داده که تو جواب سوال منو می دونی توی آدم ؟

آدم حبه ای دیگر انگور در دهان گذاشت و حبه ای رانصف کرد و به من تعارف کرد ، با نوکم از روی دستش برداشتم خوش مزه ترین انگوری بود که تا حالا خورده بودم . آدم گفت : اره منم مثل تو زمینی بودم ،زندگی داشتم ، خانواده ، دوتا پسر تنبل و شیطون که همیشه دمسشون داشتم ، اگه دعواشون می کردم طوری که اشک به چشمشون نیاد آخه تحمل نداشتم ولی باید متوجه می شدند بعضی کارهاشون اشتباه محبتم هم زیاد بود ، اما طوری از همه توقع نداشته باشن باهاشون دوست باشند و هیچ بدی به انها نکنه یادشون دادم که در زندگی خوب و بد در کنار هم هست ، اما باید به خوبیها بیشتر نگاه کنند و از خدا بخواهند که بدی رو از جلوی راهشون برداره

همسرمهربونی داشتم که او را دوست داشتم ، غذاهاش خیلی خوشمزه بود ، بچه ها رو نوازش می کرد و باهاشون درس می خوند ، همه درسهای خوب را یادشون می داد یاد می داد که به پدر و مادر احنرام بگذارند و حرفشون رو گوش بکنن .به من هم خیلی رسیدگی می کرد ، مهربون بود آخه زنها زیباترین جلوه خدادر روی زمین هستند به من هم خیلی رسیدگی می کرد من هم قدرش را می دونستم و بهش احترام زیاد می گذاشتم .

انگار یه جرقه در ذهنم زد ، گفتم خدا رو بیشتر برام توضیح بده  من فقط از هدهد و مادرم درباره او شنیدم ، گفتی ما جزئی از خلقت خداوندیم و پرنده ها هم جزئی از سیمرغ اند یا بهتر بگم سیمرغ جلوه ای از خداوند است در اون داستان تا بهتر حقیقت را به پرنده ها نشون بده ، به شرطی که خود سیمرغ رو ببینی نه اینکه فکر کنی خودت در آیینه هستی .

نهایت همه چیز و ابتدای هر چیز ، وجود بی عدم ، وجودی که هیچکس نمی بینه اون رو اما دردید همه ماست و به همه ما توجه داره ، کسی درکش نمی تونه بکنه اما حرف تک تک ما رو می دونه و تمام نیازهای مارو اگر ازش بخواهیم پاسخ می دهد .

کسی که همه جهان و جهانیان رو خلق کرده ، من ، تو ، قمری ، عمو هدهد ، همه و همه رو خدا به این دنیا آورده و البته آدم رو از یک گل مخصوص و یک ویژگی خاص .

خیلی چیزها هم هست که ما هنوز نمی دونیم و فقط تو قصه ها شنیدیم .

اما اینو بگم که هر کسی که کار بد نکنه و به حرف خداوند گوش  بده و به موجودات محبت کنه و هر کسی که دلش برای خودش بسوزه و بیکار نشینه و به دیگران هم رحم کنه و دستشون رو بگیره خدا دوستش داره و به آسمون خودش راهش می ده به بعضی ها هم جایزه های زمینی می ده مثل خوراکیهای خوشمزه ، بچه های سالم و خوشگل ، زندگیهای خوب اما هدیه های آسمونی خیلی بهتره ، ببین این خونه هایی که اینجا ما داریم از بهترین و زیباترن خونه های روی زمین هم قشنگتره ، تازه مال خود خودماست ، هیچ کس نمی تونه از ما بگیره تازه خراب هم نمی شه .

شما پرنده ها و حیوانات چون از قدرت عقل مثل ما بی بهره هستید و قلبتون هم به اندازه ما وظیفه نداره که محبت کند اگه اشتباهی هم بکنید بخشیده می شوید .

خلاصه که هر کسی خوب خوب باشه میاد در آغوش خدا یا همان سیمرغ قصه عمو هدهد و با خدا یکی می شه و همیشه تا ابد لذت این بودن را می چشه .

اون حرکات دختر کوچولو هم اسمش نماز و عبادت ما ادمها جزء اصلش همین نماز .

نماز ؟ عقل ؟ نفهمیدم بیشتر برام بگو !

 

 

 

لینک مطلب

 

 

نگویمت همه ساله می پرستی کن

سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

 

حلول ماه سبز و پر برکت رمضان را که آغاز

معرفتیست بیکران در نزد محبوب

 تا رمضانی نور باران ديگررا

به استقبال بال گستراند

به روحهای پاک عرشیان

ساکن زمین تبریک و

شادباش عرض می کنم.

 

ازهمه کس بریده ام  تا  به خدا رسیده ام

مهربشر نمی خرم رحمت حق چودیده ام

نازترین  نیا زها   ،  بودن  با  نیا ز  بود

من به  اله  بی نیاز با  دل خود  رسیده ام

شاکرلطف حق منم، تا که به خدمتی رسم

اوکه جوازعالم است من به کجا رسیده ام

مکتب ومدرسه  ترا  ،  پیرمغان ز او ترا

من که زجام این جهان به منتهی رسیده ام

من چه غرورکرده ام؟ریشه دوانده دردلم

خود ارنی ولن تری  زگوش اورسیده ام

قامت بی ساز  دلم  در قلمت  حصار شد

ای شه بی حصرونفر تا نگهت رسیده ام

مرشد حق من تویی،واسطه را من چکنم

موج طراوتم دهی من به جرس رسیده ام

گله بی رقیب را ، حمله گرگ ومیش را

من چه نهایتش دهم تا به خمت رسیده ام

کس نشمردمرحمت،روح جهانی ای حمد

ازکه سراغ گیرمت،من به خودت رسیده ام

من  به تمنای  تو دل تا به هوس کشیده ام

دست به دست من بده تا به حذررسیده ام

رمز سماع در رگم ، شوق چکیده ازکفم

تا به جهان سبز تو  با عظمت رسیده ام

راه خطا تو بسته ای ،عین شراب بر لبم

از همه کوزه ها پرم تا به لبت رسیده ام

نقل به کام گشته ام ،مهره نشانه گشته ام

تا که به کوی بی کسان بینفسم رسیده ام

پاک کن این رنگ سیه،جلوه کن ای مرشد ومه

من که در این سوز گنه به اصفیا رسیده ام

تا به کی ازخصم درون،دود به ریش دل کنم

من که به ساحت نظر به لطف حق رسیده ام

 

 

 

 

کوه صدای تو کند ، مرده  ندای تو کند

آب،زمین ز آسمان جان به نثار تو کند

من به خدا نبوده ام ، ظلم سیاه بوده ام

گنج هوس به پشت من،بارگنه خریده ام

رنج دلم نثارجبرخنده زنم به هرچه مرد

من که لباس قاب را برتن قوس بریده ام

ای نفس  ستارگان ، ابر شده  پیا له ام

جام شراب یک منی گشته حصارخانه ام

کاش زمان شکوه کند،بر آسمان ناله کند

مردم  دون  بی اله   اسیر  بیگانه   کند

کاش خدا نعره زند،جهان به داغ برزند

بی نفسان موج را یکسره بر غرقه زند

کاش جهان فنا شود،مرده به تن صلاشود

اینهمه دردبیخودی ازهمه جان رها شود

کاش دلم سخن کند ، رمز قلم به در کند

در شب ظلمت  قدر دیده به عین وا کند

کاش جهان زبان کند،وصف خدای جان کند

فلسفه ملک ومکان،شکربه ذات حق کند

کاش بهانه ها رود،سرشک جان بهارود

بیعت با  جام جهان  قصه وماجرا  رود

کاش زمین فغان کند ،حدیث الامان  کند

درد فنای  جاودان  برهمگان عیان  کند

کاش سپیده سر زند،مالک ما نفس زند

گلشن علم وزندگی شکوفه ها به سرزند

کاش صبا خبر کند،دل هوس سفر کند

جامه وخرقه بردرد تا به خدا نظر کند

لینک مطلب

 

رها کن مرا

منم مرغ پرواز و بودن , تو از من چه خواهی ؟ رها کن مرا

تو شاهین به بام محبت نشستی,منم رسته ازجان رها کن مرا

غمت می خورم من به اشک وترانه ندانی غمم را رها کن مرا

چه دانی دل ما کجاها پریده !   زمین را نخواهم رها کن مرا

به جام نکوی نفسهای سبز  ,  پرم تا  به دیوان رها کن مرا

چرا عزم دل کرده آن بیدل از درد؟رها کن دلم را رها کن مرا

مجو دوستی ها زصهبا و فرد , نخواهم محبت , رها کن مرا

چراماندنم تا به فردا نماند؟پریشان شدم من زکویت رها کن مرا

دو روزم نشد مثل هم آسمانها ! چه شد نوبهارم؟ رها کن مرا

من از عاشقی ها , معما پسندم من افسانه سازم رها کن مرا

 

گر آتش به جانت کشیده نگاهم

روم تا نبینی دو چشم سیاهم

 

تو بستان جام بلورین ز دستم

مپندار جانا که من پست ومستم

 

اقاقی به روحم شکفته ترین است

من ار آتشینم , تنم شرمسار است

 

چرا راحتم را نمی خواهی ای دوست

نگو از هوسها , که بیزارم ای دوست

چو میثاق بندم به پایم من ای دوست

نرنجانم اینک, نرنجان تو ای دوست

مرا گر اما مم سبوی تو نو شا ند

به تقوا گزیدم حضور تو ای دوست

چرا  من  رها تر ز گلها  نبا شم

که خوشبوگلی بهترینی تو ای دوست

به هستی چه دل سوزانی ای دوست

خردمند عالم گزیدم من ای دوست

 

 

 

 

لینک مطلب

 

السلام السلام

یا فاطمه بنت نبی

ام ابیها یا ولی

مادر جان به یاد می آورم که در تلفن مرا سیده زهرا خطاب کردی !

بر سیدی ام شک نداشتم ولی نذرم مانده بود

چه کنم که هنوز لیاقت این نام بر روحم مستولی نشده

چه کنم از ندانسته های روز به روز آشکارترم

مادر جان دلم در سینه می طپد و اشتیاقی ندارم

برای بودن

جز به نور شما و فرزندان پاکتان

نا شنیده می گیرم به حکم بخشایش بزرگوارانه شما

هر زبان جفا گویی را!

مگر پاکی شما را از در دیوارها کوفه و مدینه نشنیده اند

مگر علی (ع) و ناله هایش را در

نی های جاودانه به موسیقی آسمان نکشیده اند

مگر مظلومیت را در حنجره ترک خورده ی حسن کریمت ندیده اند

مگر زینب و حسین را خونبارترین مصیبت کشیده نیافته اند

صلات ظهر را کجا جا گذاشته اند؟

این مردم از چه خفته اند؟!

مادر جان دلم در سینه می کوبد و دوام را فقط به یاد و

همدمی شما به فرداها حواله می دهم

زینتت را به تصویر نکشیده ام

حجاب نداشته ام که گرفتار اینهمه حجاب وجودی شده ام

روزی ام را درست نطلبیده ام

مادر جان از خودم شکوه مندم و در درگاه خدا خجالت زده

از شکایت ار آنچه او آفریده

که او جز خوبی نیافریده و بدیها از آن خود ماست

روشنایی وجودم! اندوهبارم از نیامدن به ضیافتت

می دانم خیری در رفتنم بود

کی به دنیا بوده ام که در داشتنش به زحمت افتاده ام

مشتی مال دنیا بی مصرف بر سر طاقچه ام می ماند

ای کاش مزدی نبود

که مزد خدا بس گواراتر است

دلم می بارد ولی باید خندید

"فاطمه جان ! تو را قسم

به منتظر حبیب غایب از نظر

کرشمه ی نگاه تواحوال ما کند دگر"

تمام حقوقم دسته گلی شد برای گلی به نام

ما د ر

لینک مطلب

 

بهتر از کوی محبت به جها ن جا یی نیست

عاشغان را به از این مسکن ومأوایی نیست

گر نه آ وا ز نهد بر دهنش عشق گلی

بر لب مرغ چمن نغمه و آ وا یی نیست

اشک من گوهر دریای خروشان دل است

یک چنین گوهر تابنده به دریائی نیست

هرکجا پای گذاری سخن از عشق من است

که دراین شهر چو من عاشق شیدائی نیست

نوبت عاشقی ما ست که در دوره ی ما

چون من و مثل تو مجنونی و لیلائی نیست

و ترا در گوشه گوشه دلم به تصویر کشیدم و افسوس از اینهمه تلخی هجران سخت ما

و ترا نمی دانم چگونه می گریی ؟

وعده دیدارمان بود اما نیامدم

گویا زما نی دیگر ؛

فرصت می طلبد تا رهایی

می دانم فقط در رویا هایمان جای داریم

اما بگذار چند روزی هم دلخوش به وصال باشیم

می خندی؟!

عمریست به تمام اندیشه های من خندیده ای و باز در پنهان آرزوهایت

بودنم را جسته ای

هزاران سال می گذرد

از روز اول برای نگاهی ، عاطفه ای

فریادت را شنیده بودم

اما غرورت انکار را بر جان خرید و دوری را

مهربانم ترا از آن خود نمی خواهم که آنی ندارم

اما شادیت آرامش من در گذر از زمان است

آنرا به من ببخش.

لینک مطلب

 

تن به کوی آن نکورویان راه نیست ، جان عالم فاطمه

درترنمهای آخر فرصت فریاد نیست ، جان عالم فاطمه

خوش خموشا نه به دیدار غزلها و نفسها می روی

یک نظر بر ما فکندی جان عالم جان عالم فاطمه

من به میخانه تهی دست و قراری بی قرارم فاطمه

میخ بر دل می کشم فدربی قدری درب آن حريم فاطمه

جکایت غم نگاه تواست بر درهای انتظارت برای یار بی همتایت علی (ع)

و او کنارت به وصیت کبودی صورتت چشم دوخته است

کودکانت آنقدر کوچکند که دستانشان به تابوت پاک و غریبانه مادر نمی رسد

سلمان را درود بر همراهی و قداستش

علی جان می دانم می دانم آن شب را نمی فهمم

می دانم تو را فاطمه ات را،حسن و حسین عالم و زینب عاشورا را نمی دانم

نمازت را نمی دانم اما می شتابم به امر معبود بی همتا

وسلامی برای نبودن

آنجا کودکان را به عشق به یاد کودکانت و به یاد علی اصغر

که در طهارت به خون خود غسل کرد

و نماز خواند

در آغوش کشیدم

تمام آرزویم کودکیست

روحی زلال

قابل محبت

من عطار را زمزمه کردم وصعوه را در خود دیدم

حقیرو کوچک

در چاه به دنبال یوسفی که یعقوب در آرزوی وصالش

دیدگان باخت

ولی شما مرا به خادمی مجلس خانم عالم راه دادی

علی جان در ضیافت درگاه معصومه ات

دلتنگیم را گفتم

اما زمانی که زمین در فراق فاطمه و

فرزندش عالم بزرگ فاضل لنگرانی

لرزیدومن بر جان طفلی در بغل مادرم که

زانوانش قفل شده بودو کمک من بلندش نکرد

رنگ باختم

به هیچ بودنم رسیدم

فریاد فرار بود و زنی خالی ازچادردر بیم جان

دختر دربند بسترش که می دوید

و مادری که کودک رها کرد و به مادر شتافت

محبت روی نمود

و خوابی که صاحبخانه به مهمان گفته بود

اتفاقی در راه است و به حرمت خانم فاطمه (س)

از سر شیعه قم می گذرد تحقق يافت

کهک جایگاه ملاصدرای بزرگ نقطه اصلی بود

و درد برجسمم تا ساعتها باقی بود

عمه فکر کرد قالی از زیر پایش می کشند

قلب کوچک کودکی هنوز می طپید

کسی یخچال را درحرکت دیده بود

ودرش را نبسته گوشه ای جهیده بود

وقیامت چه جاییست

کسی کسی را نمی شناسد

آیا فریاد رسی هست

هرکه فریاد رس روز مصیبت خواهد

گودرايام جوانی به جوانمردی کوش

و ما زنده ماندیم به فضل خدا و

شفاعت بانوی عالم صدیقه کبری(س)

در شهرنورانی خانم معصومه(س)

و کربلا امروز عمه را می خواند و من بر

نداشتنش رشک می برم

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

هستند کسانی که ساز مخالف را کوک می کنند

ما می خندیم ،

من و تونفس آشوبگرم

دم بر نمی زنیم

ما کوچکتراز آنیم که بانگ اعتراضی سردهیم

تسلیم به امر خداییم

که مردان از خدمت به جایی رسند

درتلفن پدر گفت

کربلا کربلا ماداریم می آییم

چه باور کودکانه زیبایی

و آرزو در تحققش

کربلا کربلا ما داریم می آییم

ای آقا با وفا ماداریم می آییم

باور نکردم که دل می خواهی

مزده داد رضا جان که ما را می خواهی

آقا جان کربلا عشق روز اول

کربلا کربلا تشنه ام تا آخر

آقا جان لطفت را از رضایت دارم

مشهد الرضا را از دعایت دارم

آقا جان مرشدی ما را با خود ببر

آقاجان این دل را بی بند وبر ببر

خسته جان بی طواف مانده ام بی پناه

آقا جان قافله زود زودتر ببر

گفتمش تاب من تا آخر سرکشید

انتظارت آقا تا کی باید کشید

 

 

 

 

 

 

لینک مطلب

 

هرآنچه پيامبر برايتان آورده است بگيريد و هر آنچه را كه نهي كرده رها كنيد .

قرآن پند و ياد آوري براي جهانيان است، براي هر آنكس كه خواهان راستي باشد .

بگو اي پيامبر من مأمورم كه خود ، اول مسلم باشم .

دوست من شما هم بگوييد : كه من مأمورم خود اول مسلم باشم .

تاگام به مرحله عالي انساني گذاشته نشود سايه حيات از خود حيات

 تشخيص داده نخواهد شد .

خداست كه به سراي سلامتي و امنيت دعوت مي كند .

شيطان شما را از فقر بيم مي دهد و به زشتي فرمان مي دهد و

خداوند به شما نويد آمرزش و فراواني مي دهد .

 

لینک مطلب

وبلاگ من
: بازديد
باغ سیب همسایه ها
رتبه وبلاگ در گوگل