برگرد و به منم بگو این آدم واقعا چه موجودیه ؟
آنقدر محو حرفهاش بودم که نفهمیدم کی سکوت کرد ، تکونم داد و گفت کجایی ؟
یک سکندری خوردم و خودم رو جمع و جور کردم که نیفتم پایین و گفتم خوب از کی باید بپرسم ؟
مطمن بودم شما جوابم رو میدین ، گفت : می گن عقاب که خونش از همه بالاتره وهم چشمش تیز تره هم باهوشتر از پرنده های دیگه ، میگه هر کی به آسمون نزدیک تره لابد بیشتر خبر داره ، تمام تنم لرزید ، اگر برم پیش عقاب که یک لقمه چربم می کنه و درسته قورتم می ده ، نه من این جراتها نداشتم ، گفتم حالا کس دیگری نمی شناسی ؟ من منی کرد و با تردید گفت چرا اما باید اول قول بدی که خودت رو قوی کنی بعد بری پیش ان ، گفتم ان کیه ؟ از عقاب خطرناک تر هم مگه هست ؟ انگار ذهنم را خونده باشه گفت : نه نه نترس ، او مهربون ترین پرنده عالم ، پدرم برام تعریف کرده که یک روز یک عالمه پرنده برای رسیده به جواب سوالاتشون پرواز می کنند به نقطه نا معلومی که رئیس پرنده ها بهشون گفته بوده ؛ بین راه خیلی سختی می کشن ، خسته می شن ، غذاگیرشون می یاد ، بعضی هاشون می میرند و بعضی هاشون برمیگردند و فقط سی مرغ که صبور تر و دانا تر بودند و از اول راه توشه زیاد برداشته بودند در راه اذیت نشوند و گرسنه نمونند باقی می مانند و به آخر راه می رسند .
این مرغها همیشه در درونشون ندایی رو دنبال می کردند و می دونستند اگر ایمان کافی به انتهای راه داشته باشند هرگز در چاه مرگ گرفتار نمی شوند و در ضمن با شادی به مقصد می رسند .
روزها پشت هم می گذشت و هزاران اتفاق در این راه طولانی می افتاد ، اونهایی که به روز بعد می رسیدند و جا نمی زدند ، کلی تجربه و دانش از روزهای قبل به همراه داشتن و به آینده امید وارو دلخوش بودند ، اما انهایی که برمی گشتند ، گرچه شکست خورده بودند اما به دروغ بهانه های می اوردند که دل همه برای انها بسوزه و پرنده های دیگر رو که ادامه داده بودند ملامت کنند .
بعضی از پرنده ها توی راه گم می شدند یا جا می موندند چون همیشه در حال شیطنت و بازی گوشی بودند . بعضی همش غر می زدند و هر چی بنظرشون درست نبود نفی می کردند و انگار در برابر همه واقعیات کوروکر بودند . به پرنده های دیگر می خندیدند و از اینکه انها مقاومتر بودند ناراحت می شدند و بی دلیل مسخره می کردند و برای تنبلی های خودشون دلایل بی منطق می آوردند .
آخه این ها فقط برای اینکه مردم بهشون به به بگن همراه گروه شده بودند ، دنبال فخر فروشی به کسانی که نتونسته بودند بیایند یا نخواسته بودند و به هر حال تکلیفشون روشن بود و دروغ به کسی نگفته بودند . این پرنده های دروغگو بالاخره وسط راه برگشتند و رسوای خاص و عام شدند .
آره خلاصه جیک جیکوی عزیزم ، همه مثل هم نبودند ، آخه می گن ، همونقدر که تشنه بدنبال آب می گرده که سیراب بشه ، آب هم بدنبال کسی می گرده که ازش بنوشه .
اینها نمی دونستند که خودشون نیستند که به جلو می روند و همون نیروی درونی و یک نیروی عجیب از بیرون که اسمش حقیقت گم شده انها بود ، انها رو به جلو می کشه .
اما پرنده های آخری که هرگز نا امید نمی شدند ، براشون گذشته و داشته هاشون دیگه مهم نبود ، می خواستن برای دردها و سوالهاشون زودتر دوایی پیدا کنند و مطمئن بودند که اخر این راه بهش می رسند . در میانه های راه دیگه احساس گرسنگی هم نمی کردند ، می خواستند بی وقفه پرواز کنند ، گرما و سرما هم تاثیر ی به حال این پرنده های آخری نداشت .
ترس در انها وجود نداشت جلوی همه اتفاقات و گردبادها مقاومت می کردند و دائم از خودشون می پرسیدند تو کیسیتی ای خلق کننده زمین و آسمانها و ... ؟
و جستجو گر به جلو می شتافتند و تکرار می کردند چیزی هست ، کسی هست ، ابتدای عالم را وجودیست که مسلط به همه چیز است . دیده ای که نابینای چشمان ما در نمی یابد . تپشی بی وقفه را احساس می کردند و ترس از نداشتن غالب می شد اما دریچه امید دوباره و دوباره باز می شد و تردید را از میان می برد و بطرف جلو روانه شان می کرد .
خسته نبودند ، بال شکستگان و رفته ها رفته بودند و رئیس مرغها که هدهد نام داشت آنها را نوید به نزدیک شدن به مقصد می داد .
توانی افزون آنها را به جلو می راند ، فکری در کار نبود ، فقط پرواز و پرواز
هر لحظه بی تاب تر می شدند و شوق وصال در آنها شعله می گرفت ،منتظر و امیدوار و حیران از اینهمه کشش بی سابقه و حسرت از اینکه تا به حال این شیرینی را نچشیده بودند و خوب می دانستند اینهمه لذت دائمی نیست و در ضمن توان تعریف این زیبایی ها را هم نداشتند . دیگه نه چیزی می شنیدند نه حرفی می زدند ، همه با هم یکی شده بودند ، سی مرغ باقی ماند ، بال در بال هم چون پرنده ای بزرگ و قوی راه می پیمودند و بی نظمی در آنها نبود .
رفتند و رفتند تا رئیس مرغها دستور ایست داد و مژده دا د که بال بگشایید و شادمانی کنید که رسیدیم .
گفت اگر این راه را نمی آمدید و شوق این باهم بودن را درک نمی کردید ، الان اینقدر شاد نبودید بعد کمی دورتر رفت و چرخی زد گویی با کسی گفتگو می کرد .
ان برگشه و همه را صدا زد که یکجا جمع شوید ، مرغها ی خسته که خستگی را فراموش کرده بودند ، سر تا پا گوش شدند . رئیس مرغها گفت : نگاه کنید این همان کسی است که بدنبال ان تا به اینجا آمدید و مرغها در مقابل خودشون مرغ بزرگی را دیدند که بالهاشو باز کرده بود و به انها نگاه می کرد با هزاران چشم .
خواستند به آن نزدیک بشند اما انگار نیرو هلشون می داد عقب ، قدرت نزدیکی نداشتند ، چرا ؟ تا یک قدم نزدیک می شدند دیگر اثری از مرغ بزرگ نبود ، می رفت .
یکدفعه یکی از میان جمع گفت : اینکه تصویر خود ماست .
و گفت که در گذشته یک تکه شیشه در خیابان دیده بوده که وقتی بهش نگاه می کرده عکس خودش رودر آن می دیده واز کسی شنیده بوده که اسمش آینه است و آدمها از ان استفاده می کنند .
عمو هدهد مکثی کرد و به جیک جیکو گفت : سرت رو درد آوردم ، اما گوش بده دیگر آخرای داستان
ان پرنده رو به رئیس مرغها کرد و گفت : تو ما را گول زدی ، اینهمه راه مارو کشوندی که خودمونو نشان خودمون بدی ، زود بگو چرا اینکارو کردی ؟؟ و گرنه تورو مجازات می کنیم .
مرغ رئیس با گشاده رویی گفت : نه نه اشتباه نکنید ، این پرنده اسمش سیمرغ است پرنده ای که تصویر همه شما در اون جا داره ، شما تک تک اگر بودید وجلو می رقتید به آن نمی رسیدید ، این راه فقط دسته جمعی به مقصد می رسید .
حالا خوب چشمهاتون را باز منید تا هم سیمرغ را ببینید و هم خودتون را شما جزئی از این سیمرغ زیبا هستید . این جواب همه سوالات شماست اگر تدبیر درست داشته باشید . این حقیقت آفرینش حقیقتی که دنبالش بودید ، به شرطی که وقتی متوجه شدید جدای از سیمرغ حقیقت نیستید دیگر سعی نکنید خودتون رو ببینید و فقط دل به او ببندید و به حرف ان گوش بدهید . این نتیجه همه سختیها ی راه و صبر و تحمل زخمها و دردها و امیدهای شماست .
از همه مهمتر اینکه نیروی درون شما به شما یاد داد که اگر آن نیرو یی عظیم جلو برنده نباشه شما از خودتون توان و اراده زیادی ندارید و اگر این کشش قطع بشه مثل خیلی های دیگه که مردند یا برگشتند ، کارشما هم تمام میشه و دوباره باید از اول شروع کنید .
شما با همه این گرسنگی ها و تشنگی ها و سختی ها راضی بودید و حتی برای دوستانی که برگشتند و لذت شمارو حس نکردند تاسف خوردسد .
آره جیک جیکو جون تو باید بری سراغ ان سشیمرغ حقیقی تال جواب تمام سوالاتت رو بگیری ، زبونم بند اومده بود و دیگه فقط می خواستم برم ، می دونستم هدهد هم خسته شده گفتم : ببخشید مزاحمتون شدم و ممنون از راهنمایی شما .
عمو هدهد مهربانانه خندید و نفسی تازه کرد و گفت : نه من از گفتن این قصه های شیرین هیچوقت خسته نمی شوم تو هم خسته نشو و برو تا به مقصد برسی ، فقط یادت نره که کوله بارت رو پر کنی و دست خالی نری که دست خالی تر بر می گردی ، پریدم و از عمو هدهد خدا حافظی کردم .
حالا گیج تر شده بودم ، هزار تا سوال به سوالاتم اضافه شده بود ، سیمرغ را از کجا باید پیدا کنم ؟ در پریشانیهای خودم روز رو به شب و شب رو به روز می رسوندم و همچنان سردرگم بودم .
دیگه نه از عمو هدهد خبری بود نه من انقدر جوان بودم که بازم منتظر بمونم ، بال زدم و رفتم به آسمون ، بالا و بالاتر و باز هم بالا تر .
بالاخره به باغ زیبایی رسیدم پر از میوه و سبزیهای باطراوت و گلهای زیبا و صدای بلبلان و قمری های عاشق که بی تابانه می خواندند و کبوترهای آوزخوان و هر چه زیبایی بی وصف که تا آنروز ندیده بودم ، آبهای زلال زیر درختها روان بود ، آبی نوشیدم و به سمت قمری ها پریدم به آنها سلام دادم و از آنها عذر خواهی کردم که آواز قشنگشون را قطع کردم .
از من فاصله گرفتند و یکی شون سوال کرد تو دیگه کی هستی قبلا اینجا نبودی ؟
گفتم مهم نیست من کیم فقط یک سوال دارم که باید از سیمرغ بپرسم تو می دونی کجا می تونم پیداش کنم یک نگاه تحقیر آمیز به من کرد و با چشمی غره گفت : تو دنبال چی می گردی ؟
گفتم : رفتار یه دختر کوچولو که همیشه برام دونه و اب می گذاشته من را تا به اینجا کشونده ، حالا می خوام بدونم معنی این رفتار چیه که آدمها به خاطر آن از همه ما بالاترند ؟
سیمرغ رو می شناسی ؟ چرا باید به سیمرغ رسید . چرا وقتی به او رسیدند خودشون رو باید گم می کردند و می فهمیدند که فقط وفقط سیمرغ ارزش دیدن داره ؟
قمری که انگار دلش برای من سوخته بود ، نوازشم کرد و به موهای سفید بالم دستی کشید و گفت : اینجا اسمش بهشته ببین آن آدم رو که روی ان تخت مجلل نشسته برو از ان بپرس چطوری به اینجا راهش دادند ؟
نترس ، آدمها اینجا به ما آزاری نمی رسونند خیلی هم به ما لطف می کنند اینجا همه با هم مهربونند منو ببخش که اول فکر کردم غریبه ای .
با چشمهام که دیگه فرسوده شده بود به قمری نگاهی از سر قدر دانی انداختم و رفتم روی لبه تخت ایستادم . جوان زیبایی به پشتی تکیه داده بود وبا اشتها انگورها رو دونه دونه در دهانش می گذاشت و با لذتی عمیق قورت می داد . متوجه حضور من شد و انگشت سبابه اش را رو به جلو آورد که بشینم روش ترسیدم و کمی عقب رفتم یکدفعه یاد حرف قمری افتادم که گفت آدمها اینجاخطری ندارند . پریدم روی شونه ادم و گفت گنجشک پیر چی می خواهی ، گرسنه ای ، تشنه ای ، جای خواب نداری ،زخمی شدی ؟ چه کمکی می تونم بهت بکنم ؟ شایدم تنهایی و امدی اینجا پیش من درد دل کنی ؟ حرفش را نیمه تمام گذاشت و گفت اینجا هیچکس تنها نیست ، هیچوقت و هیچ جایی تنها نیستیم آخه خدا همیشه مراقب و در کنار ماست ، خدا در درون ماست خدا همه رو دوست داره به کسی ظلم نمی کنه اینجا هم که جایگاه خوشی هاست .
تعجبم بیشتر شد حرفهاشو می شنیدم و میفهمیدم ، انگار زبان منو بلد بود با شک پرسیدم تو هم حرفهام رو می فهمی ؟ آدم گفت : بله اینجا همه به یک زبان حرف می زنند دیواری بین ما نیست دلها و زبانها و فکرها یکی هستند و همه می تونند حرف دیگری را بفهمند ، خوب بگو چی شده : تمام قصه رو مو به مو براش تعریف کردم و حتی داستان عمو هد هد رو که سالها پیش برام تعریف کرده ود براش گفتم و گفتم که قمری مژده داده که تو جواب سوال منو می دونی توی آدم ؟
آدم حبه ای دیگر انگور در دهان گذاشت و حبه ای رانصف کرد و به من تعارف کرد ، با نوکم از روی دستش برداشتم خوش مزه ترین انگوری بود که تا حالا خورده بودم . آدم گفت : اره منم مثل تو زمینی بودم ،زندگی داشتم ، خانواده ، دوتا پسر تنبل و شیطون که همیشه دمسشون داشتم ، اگه دعواشون می کردم طوری که اشک به چشمشون نیاد آخه تحمل نداشتم ولی باید متوجه می شدند بعضی کارهاشون اشتباه محبتم هم زیاد بود ، اما طوری از همه توقع نداشته باشن باهاشون دوست باشند و هیچ بدی به انها نکنه یادشون دادم که در زندگی خوب و بد در کنار هم هست ، اما باید به خوبیها بیشتر نگاه کنند و از خدا بخواهند که بدی رو از جلوی راهشون برداره
همسرمهربونی داشتم که او را دوست داشتم ، غذاهاش خیلی خوشمزه بود ، بچه ها رو نوازش می کرد و باهاشون درس می خوند ، همه درسهای خوب را یادشون می داد یاد می داد که به پدر و مادر احنرام بگذارند و حرفشون رو گوش بکنن .به من هم خیلی رسیدگی می کرد ، مهربون بود آخه زنها زیباترین جلوه خدادر روی زمین هستند به من هم خیلی رسیدگی می کرد من هم قدرش را می دونستم و بهش احترام زیاد می گذاشتم .
انگار یه جرقه در ذهنم زد ، گفتم خدا رو بیشتر برام توضیح بده من فقط از هدهد و مادرم درباره او شنیدم ، گفتی ما جزئی از خلقت خداوندیم و پرنده ها هم جزئی از سیمرغ اند یا بهتر بگم سیمرغ جلوه ای از خداوند است در اون داستان تا بهتر حقیقت را به پرنده ها نشون بده ، به شرطی که خود سیمرغ رو ببینی نه اینکه فکر کنی خودت در آیینه هستی .
نهایت همه چیز و ابتدای هر چیز ، وجود بی عدم ، وجودی که هیچکس نمی بینه اون رو اما دردید همه ماست و به همه ما توجه داره ، کسی درکش نمی تونه بکنه اما حرف تک تک ما رو می دونه و تمام نیازهای مارو اگر ازش بخواهیم پاسخ می دهد .
کسی که همه جهان و جهانیان رو خلق کرده ، من ، تو ، قمری ، عمو هدهد ، همه و همه رو خدا به این دنیا آورده و البته آدم رو از یک گل مخصوص و یک ویژگی خاص .
خیلی چیزها هم هست که ما هنوز نمی دونیم و فقط تو قصه ها شنیدیم .
اما اینو بگم که هر کسی که کار بد نکنه و به حرف خداوند گوش بده و به موجودات محبت کنه و هر کسی که دلش برای خودش بسوزه و بیکار نشینه و به دیگران هم رحم کنه و دستشون رو بگیره خدا دوستش داره و به آسمون خودش راهش می ده به بعضی ها هم جایزه های زمینی می ده مثل خوراکیهای خوشمزه ، بچه های سالم و خوشگل ، زندگیهای خوب اما هدیه های آسمونی خیلی بهتره ، ببین این خونه هایی که اینجا ما داریم از بهترین و زیباترن خونه های روی زمین هم قشنگتره ، تازه مال خود خودماست ، هیچ کس نمی تونه از ما بگیره تازه خراب هم نمی شه .
شما پرنده ها و حیوانات چون از قدرت عقل مثل ما بی بهره هستید و قلبتون هم به اندازه ما وظیفه نداره که محبت کند اگه اشتباهی هم بکنید بخشیده می شوید .
خلاصه که هر کسی خوب خوب باشه میاد در آغوش خدا یا همان سیمرغ قصه عمو هدهد و با خدا یکی می شه و همیشه تا ابد لذت این بودن را می چشه .
اون حرکات دختر کوچولو هم اسمش نماز و عبادت ما ادمها جزء اصلش همین نماز .
نماز ؟ عقل ؟ نفهمیدم بیشتر برام بگو !